Archive for می, 2008

مدل لباس

می 24, 2008

آهنگ جديد و بسيار زيبا با صداي فرزاد فرزين

می 19, 2008

مدل لباس

می 16, 2008

چی می خواستم بگم؟

می 15, 2008

 

چی می خواستم بگم؟ واسه آدم که هوش و حواس نمی مونه … آها … یادم اومد جریان اینه که من دو سه ساله که حافظه مو از دست دادم و از رجال قوم هم فراموشکار تر شدم. مثلا سه سال پیش تصمیم گرفتم زن بگیرم والده و مالده رو راه انداختیم رفتیم یه دختر خانمی رو واسه همسری انتخاب کردیم چند روز بعد رفتیم محضر و عقد ازدواجو بستیم و قرار شد جمعه بعدش عروسی کنیم

 

ولی شاید باور نکنین که یادم رفت که شب جمعه باید عروسی کنم (قیافه دختره دیدنی بوده اون شب شما جاش بودین چیکار میکردین؟؟؟) و بخاطر همین خانواده عروس با دلخوری تموم از دست من شاکی شدنو طلاق دخترشونو گرفتن و نصف مهریه شو هم پرداختیم.

 

از اون به بعد من تصمیم گرفتم که هر طور شده دوایی چیزی گیر بیارم و خودمو از دست فراموشی نجات بدم. چهار سال تموم این تصمیم رو داشتم و هر روز صبح که از خونه بیرون می رفتم با خودم می گفتم : “امروز پیش دکتر می رم و نسخه فراموشی رو می گیرم” ولی شب که به خانه میومدم ، یادم میومد که یادم رفته برم دکتر.

 

آخرین راه نجاتو تو این دیدم که هر وقت یادم اومد به رفقا و دوستا و آشناها بگم که یادم بیارن تا روز هشتم مرداد ( البته درست یادم نیست شایدم پونزده تیر ماه ) برم دکتر و بالاخره هم با اینکه نصف رفقا یادشون رفته بود چندتاشون یادم آوردن و روز دوازدهم اردیبهشت ( تاریخ درستش فکر کنم همین باشه ) رفتم پیش دکتر.

 

یکی دو ساعت توی اتاق انتظار نشستیم و سر نوبت که شد وارد اتاق معاینه شدم… دکتر …. ( فعلا اسمش یادم نیست ) منو رو به روی خودش نشوند ( یا شایدم پهلوی خودش ، جاش درست یادم نمیاد ) پرسید :

چه مرضی داری ؟

یه خرده من و من کردم چون دردم یادم رفته بود.

 

دکتر گفت : رودرواسی نکن می خوای واسه ت دو سه تا پنی سیلین بنویسم ؟ نمی خواد خجالت بکشی … وانگهی تو تنها نیستی ، صبح تا حالا سی چهل تا دیگه هم درد تو رو داشتن و اومدن اینجا و نسخه گرفتن. لباستو دربیار ببینم حاده یا مزمن !

لباسامو بیرون آوردم ، بدنمو دست کشید و گفت :

مزمنه ولی زیاد دیر نکردی

یادم اومد که دو سه ساله که مرض دیگه ای هم گرفتم ولی یادم رفته پیش دکتر برم.

بالاخره اون روز دکتر نسخه شو نوشت ولی من هر چی فکر کردم یادم نمیاد که چرا پیش دکتر رفته بودم. حق ویزیتو دادم و از مطب دکتر بیرون اومدم. دو سه روز بعد یادم اومد که یادم رفته نسخه رو از دکتر بگیرم. به خاطر سپردم که فردا صبح برمو نسخه رو بگیرم ولی درد این بود که اسم و آدرس دکترو فراموش کرده بودم.

شیش ماه از این قضیه گذشت ( شایدم دو سال گذشت تاریخ دقیقش یادم نیست ، آخه آدم ضبط صوت نیست که همه چیزو بتونه به حافظه بسپاره. بعضیا چه توقعا دارن از آدم ) چند وقت پیش دست کردم تو جیبم دیدم یک پاکت پستی دستم اومد ، درش اوردم دیدم تاریخش مال نه ماه پیشه. یادم اومد که یه نامه فوری برای یکی از دوستام نوشتم ، ولی یادم رفته نامه هه رو پست کنم. این نامه منو یاد این انداخت که حافظه م ضعیفه. تصمیم گرفتم برم دکتر. اتفاقا اسم و آدرس دکتر حافظه یادم اومد. برای اینکه دیگه یادم نره ، کاغذ و خودکار ( شایدم ورق و مداد ) اوردم و یادداشت کردم. بعدش سریع تاکسی گرفتم و سوار شدم. گفت : کجا برم؟

هر چی فکر کردم یادم نیومد. تو جیبامو گشتم و کاغذ آدرسو پیدا کردم و به راننده دادم و گفتم : برو به این آدرس.

راننده تاکسی یکمی کاغذه رو زیر و رو کرد و گفت : آقا شرمنده… منم مثل شما بی سوادم.

کاغذو ازش گرفتم و پیاده شدم ( بعدا از خودم پرسیدم که چرا خودم آدرسو برایش نخواندم ولی اونموقه یادم رفته بود که سواد دارم ). تاکسی بعدیو سوار شدم و آدرسو براش خوندم. تاکسی راه افتاد و منو برد مطب دکتر حافظه. از تاکسی پیاده شدم و رفتم تو مطب. اتفاقا آقای دکتر سرش شلوغ بود و سه ساعت و خورده ای طول کشید تا نوبت من رسید. گفت : دوباره چته ؟ مگه نسخه اولی تاثیر نکرد ؟

گفتم : دفعه اوله که من پیش شما اومدم.

گفت : مگه تو همون نیستی که دیروز اومدی پیش منو نسخه گرفتی ؟

گفتم : واسه چی نسخه گرفتم ؟

گفت : واسه ضعف حافظه

تازه یادم اومد که دیروزم دکتر برام نسخه نوشته… جیبامو گشتم و نسخه شو پیدا کردم. با خجالت از مطبش بیرون آمدم که برم و دوای نسخه رو بگیرم. دیدم یه نفر صدام می زنه ، برگشتم دیدم راننده تاکسیه س که منو رسوند مطلب دکتر حافظه

گفت : بی معرفت ‚ سه ساعته واسه پونزه زار منو اینجا کاشتی

آهنگ جدید و زیبای دکتر محمد اصفهانی به نام دل دیوانه

می 15, 2008

آهنگ جدید و فوق العاده زیبای کامران دلان با نام آشناتر

می 15, 2008

MP3

آهنگ بسیار زیبای فرامرز اصلانی با همراهی بلک کتس به اسم اگه یه روز

می 15, 2008

MP3

مجموعه قطعات عاشقانه

می 13, 2008

مجموعه قطعات عاشقانه

وقتي بارون مي باره خيلي ها چتر هاشون رو باز مي كنن كه خيس نشن، خيلي ها از گلي و خيس شدن لباس هاشون گله مي كنند …اما يه نگاه به اين جاده هاي خاكي بكنيد؛ فقط يه نم بارون لازم دارن تا سفت و محكم و صاف صاف بشن. تاديگه گرد و خاك نكنن

دلاي خيلي از ما ها هم فقط يه نم لازم داره يه نم …وقتي بارون مي باره ….

-+-+-+-+-+-+-+-+-+-

ساقي من از ميان روزنه ي پنجره به افق مي نگرم ؛ و به فضايي مي انديشم كه پر از هيچ است.در نقطه زندگي مي كنم ؛در نقطه ي پاياني كه نمي دانم كي نقطه سر خط خواهد شد !

ودلم كه اين روزها بيشتر از پيش هواي تو را كرده ؛و هواي بچگي ها ؛گاهي بغضي شانه هايم را تكان ميدهد و چشم هايم مي بارند .

ساقي من ؛ اين روزها من هيچ را زندگي مي كنم ؛واز تو چه پنهان گاه گاهي زندگي را در يك سيب خلاصه…!

-+-+-+-+-+-+-+-+-+-

هنوز در پی جراح زبردستی می گردم که سرنوشت مرا با تو پیوند بزند

-+-+-+-+-+-+-+-+-+-

دوست داشته باش و زندگی کن!زمان برای همیشه از آن تو نیست

-+-+-+-+-+-+-+-+-+-

سعي کن مثل خورشيد زياد نور ندي چون همه از نورت استفاده مي کنن ولي اصلا نگات نمي کنن؛ سعي کن مثل ستاره کم نور بدي تا همه تو خلوت شباشون دنبالت بگردن

-+-+-+-+-+-+-+-+-+-

سادگی قلبم را به حرمت عشق ببخش ببخش که برای رفتنت آش پشت پا درست نکردم یادم نمی رود لحظه ای که گفتی: آب پشت سرم نریز شکایتی نیست قرض هایت زیاد شده مهر اعتبارت رنگی ندارد برگرد برگرد قرض های دلم را بده و برو

-+-+-+-+-+-+-+-+-+-

بزرگي را گفتم زندگي چند بخش است ؟ گفت دو بخش : كودكي و پيري…… گفتم پس جواني چه شد … گفت با عشق ساخت ، با بي وفايي سوخت ، با جدايي مرد

-+-+-+-+-+-+-+-+-+-

ميان عاشق و معشوق رازيست…..چه داند آنکه اشتر مي چراند؟

-+-+-+-+-+-+-+-+-+-

از تو نماند تاب جدايي دگر مرا بهر خدا مرو به سفر يا ببر مرا ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ جــــان و تـنـم استـمـاع رفــتـن تـُسـت مرو که گر بروي خون من به گردن تُست

-+-+-+-+-+-+-+-+-+-

براي سلام / براي ديدن / براي خنديدن / براي بخشيدن / براي دوست داشتن / فردا خيلي دير است / براي زنده بودن / زندگي كردن / براي جاودانه شدن فردا خيلي دير است / فردا هرگز / هرگز نخواهد آمد / فردا هرگز نخواهد آمد / كاش بدانند مردم / كسي كه امروزش را از دست دهد به بهانه فردا / فردا را نخواهد يافت / امروز فردايي است كه ديروز منتظرش بوديم / باز هم منتظري / هيچ كس بر در اين خانه نخواهد كوبيد كه برخيز /

-+-+-+-+-+-+-+-+-+-

از دشمني تا دوستي يک لبخند از جدايي تا پيوند يک قدم . از توقف تا پيشرفت يک حرکت از عداوت تا صميميت يک گذشت . از شکست تا پيروزي يک شهامت از عقب گرد تا جهش يک جرات . از نفرت تا علاقه يک محبت از خست تا سخاوت يک همت . از صلح تا جنگ يک جرقه از آزادي تا زندان يک غفلت

-+-+-+-+-+-+-+-+-+-

خودمو گول ميزدم توي دورنگي … نمي خواستم ببينم دل سنگي…مي ديدم داشتي يواش يواش ميرفتي … اما خواستم خوش باشي توي زرنگي…هي ميگفتم دل خوش فردا ميمونم … واسه خوندن تو بودي تنها بهونم..

-+-+-+-+-+-+-+-+-+-

حتي زماني که ناراحت هستي..اخم نکن ولبخند بزن ..زيرا ممکنه کسي عاشق لبخند تو بشه

-+-+-+-+-+-+-+-+-+-

REMEMBER: WHATEVER HAPPENS, HAPPENS FOR A REASON.

هميشه يادت باشه که در هر اتفاقي حکمتي نهفته هست

-+-+-+-+-+-+-+-+-+-

گه تورو خواستن اشتباهه

اگه باتوبودن اشتباهه

اگه عاشق توبودن اشتباهه

اگه واسه تومردن اشتباهه

پس تو بهترين و قشنگترين

اشتباه زندگي من هستي

-+-+-+-+-+-+-+-+-+-

مثل تو کسی نیست

می 13, 2008

مثل تو کسی نیست

مثل تو هیچ گلی پر از عطر و بوی محبت و عشق نیست !

مثل تو هیچ ستاره درخشانی در آسمان زندگی نیست !

مثل تو کسی نیست ، زیباتر از تو فرشته ای نیست !

تو یک دنیای زیبایی ، تو یک رویای بیداری !

مثل تو کسی نیست که در قلبش یک دنیا صداقت و یکرنگی باشد!

تو اولین و آخرین کسی هستی که درهای قلبم را به رویت گشودم و با افتخار تو را عزیز دل خودم کردم !

تو پاکترین عشق روی زمینی ، مثل تو یار باوفایی در این زمانه نیست !

تو یک هدیه با ارزش از طرف خدا برای قلبمی !

تو یک طلوع دوباره در غروب تلخ زندگی ام هستی !

چقدر مهر و محبت در وجودت هست ، قلب من تا ابد مال تو هست !

ارزش تو بالاتر از عشق و دوست داشتن است ، قلب تو مهربان تر از مهربانان عالم است!

حالا دیگر باور دارم که مثل تو کسی نیست ، حالا دیگر میپذیرم که بعد از تو عشقی نیست!

بعد از تو ، من نیز بعد از خودم هستم ، دیگر کسی پیش روی من نیست !

اگر دنیا نباشد و تو باشی باز زنده ام ، زیرا تو دنیای منی!

ای دنیای من ، ای هستی من ، تو را نه برای دیروز ، نه برای امروز و نه برای

فردامیخواهم، تو را تنها برای خودم میخواهم !

مثل تو کسی نیست ، مانند تو عشقی نیست !

مثل من کسی نیست ، عاشقتر از من یاری نیست !

هیچکس جز تو لایق من نیست ، تنها تویی در قلب تنهایم،تنها تویی عشق و همدمم!

ای یار روزهای عاشقی و ای همدم شبهای تنهایی مثل تو کسی نیست ، و این را بدان

که جز تو هیچ کسی در قلبم نیست !

 

قصه عشق!

می 13, 2008

قصه عشق!

در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند: شادی، غم، دانش عشق و باقی

 

احساسات . روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است. بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایقهایشان کردند.

 

اما عشق تصمیم گرفت که تا لحظه آخر در جزیره بماند. زمانیکه دیگر چیزس از جزیره روی آب نمانده بود عشق تصمیم گرفت

 

تا برای نجات خود از دیگران کمک بخواهد. در همین زمان او از ثروت با کشتی یا شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک

 

خواست.

 

ثروت، مرا هم با خود می بری؟

 

ثروت جواب داد:

 

نه نمی توانم. مفدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست. من هیچ جایی برای تو ندارم.”

 

عشق تصمیم گرفت که از غرور که با قایقی زیبا در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد.

 

غرور لطفاً به من کمک کن.”

 

نمی توانم عشق. تو خیس شده ای و ممکن است قایقم را خراب کنی.”

 

پس عشق از غم که در همان نزدیکی بود درخواست کمک کرد.

 

غم لطفاً مرا با خود ببر.”

 

آه عشق. آنقدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم.”

 

شادی هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غدق در خوشحالی بود که اصلاً متوجه عشق نشد.

 

ناگهان صدایی شنید:

 

بیا اینجا عشق. من تو را با خود می برم.”

 

صدای یک  بزرگتر بود. عشق آنقدر خوشحال شد که حتی فراموش کرد اسم ناجی خود را بپرسد. هنگامیکه به خشکی رسیدند

 

ناجی به راه خود رفت.

 

عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجی خود مدیون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود  پرسید:

 

چه کسی به من کمک کرد؟

 

دانش جواب داد: “او زمان بود.”

 

زمان؟ اما چرا به من کمک کرد؟

 

دانش لبخندی زد و با دانایی جواب داد که:

 

چون  تنها زمان بزرگی عشق را درک می کند.”